انسان نه تنها می تواند از موضوعات گوناگون پرسش کند و دانشی درباب آن ها دانشی به دست آورد؛ بلکه می تواند تحقیق کند که چگونه توانسته یا می تواند به چنین دانشی دس
... ست یابد. لازمۀ این هردو، آگاهی نخستینی است که انسان به یاری آن، معرفت را جستجو می کند. در طول تاریخ، انسان تلاش کرده است که به فهم مطلقِ واقعیت و آنچه در حیطۀ آن است دست یابد؛ اما چه بسیار که دچار خطا و کژی شده است. خطاها و کژی های معرفتی، انسان را برآن داشته است که به مطالعۀ خودِ «معرفت» روی آورد؛ چراکه پنداشته است اگر سازوکار کسب معرفت را به درستی بازشناسد و به فهم جوانب آن نائل آید از خطا و اشتباه در امان خواهد ماند، تا دیگر قضایای درست را نادرست نینگارد و قضایای نادرست را درست نپندارد. همین امر به ایجاد شاخۀ فلسفی «معرفت شناسی» منجر شده است. بااین-حال، خودِ معرفت شناسان نیز دچار خطا و اشتباه بوده اند. عدم توفیق اندیشمندان در شناخت واقعیت، و نیز بروز خطا و اختلاف در تبیین هستی و چیستی خودِ معرفت، باعث شده است تا برخی متفکران در امکان حصول شناخت تردید نمایند و در وادی شکاکیت گام نهند؛ و عده ای نیز نه تنها امکان معرفت را زیر سوال برده اند، بلکه واقعیت و موضوع معرفت را انکار کرده و به سفسطه روی آورده اند. سفسطه و شکاکیت ناشی از ناکامی در فرآیند شناخت جهان و عجز از تبیین چراییِ خطا، اشتباه و اختلافات در حیطۀ معرفت بوده است. ازاین رو، طبیعی است که مباحث مربوط به آنها هم بخشی از معرفت شناسی باشد. آدمی که نمی تواند آگاهی نخستین و ابتدایی اش را انکار کند، تلاش کرده است تا از حرکت بازنایستد و از سفسطه و شکاکیت عبور نماید. این تلاش هرچه هست، با چنین سوالاتی قرین خواهد بود: مرز آگاهی کجا است؟ سفسطه و شکاکیت چیست؟ آیا امکان حصول معرفت وجود دارد؟ شناختن چه معنایی دارد؟ ما چه چیزهایی را می-شناسیم؟ اگر شکاک نباشیم، رئالیست هستیم یا ایده¬آلیست؟ تغییر و نسبیت در معرفت چه معنایی دارد؟ گفتگوی معرفتی چگونه ممکن است؟ در مجموعه درسگفتارهای گفتگو محور «مرز دانایی و حد نادانی» چنین سوالاتی را موضوع بررسی قرار دادیم.
بیشتر