در عرف عام معمولا دو گروه از آدمها با ويژگيهاي رفتاري و گفتاري گاه متعارض را فيلسوف در معناي عاميانه آن ميخوانند، دسته اول افرادي هستند كه زياد مته به خشخاش
... ش ميگذارند و مدام بر بحثهاي خردورزي و منش عقلاني تاكيد ميكنند، كساني كه وقت و بيوقت سوالهاي سخت سخت ميپرسند و هيچ جوابي هم ايشان را قانع نميكند، همنشيني با اين آدمهاي ملانقطي چندان لطفي ندارد. دسته دوم دقيقا بر عكس گروه اول هستند، شوريدهسرند و چهبسا بارها فراتر از آن يكپارچه احساس و عاطفه و شور و هيجاناند، حرفهاي به ظاهر بيسر و ته ميزنند، موضوعات دم دستي و پيش افتاده را پيچيده ميكنند، معمولا ظاهري آشفته دارند، زياد در بند اينكه چه بپوشند و چه بخورند و چه طور راه بروند نيستند، اصلا گويي روي زمين زندگي نميكنند،
تفاوتهاي ميان اين دو دسته رفتار كه از قضا ممكن است هر دو فيلسوفانه خوانده شود، بيخود و بيجهت نيست و از يك تفاوت اساسي و جدي در طريق يا روش فلسفهورزي بر ميآيد: فلسفهورزي سرد و فلسفهورزي گرم! اين تقسيمبندي به امروز و اينجا و اكنون هم مربوط نميشود، از همان آغاز فلسفه اين تفاوت مشهود بوده است، كافي است به تابلوي معروف رافائل با عنوان مدرسه آتن يك بار ديگر نگاه كنيم، در همان مركز تابلو تصوير دو بنيانگذار تاريخ فلسفه را ميبينيم: افلاطون و ارسطو. فيلسوفاني كه تا به امروز سايهشان از سر اهل فلسفه كم نشده، تا جايي كه بحق و چنان كه بزرگان گفتهاند، تاريخ فلسفه را ميتوان بسط يافته و شرح آنچه اين دو گفتهاند، خواند. در همين تصوير ميتوان دو تيپ شخصيتي بالا را بازيافت، افلاطون استاد، پيرمردي شوريده سر مينمايد، شبيه تصويري كه ما از عرفا داريم، پابرهنه است و انگار اهميتي هم به آن نميدهد، بر عكس، او با انگشتانش آسمان (شايد عالم ايده ها) را نشانه رفته است، چندان نگران ظاهرش نيست، از همين روست شايد كه پاپوشي ندارد و ردايش بر زمين كشيده ميشود، ميدانيم كه از خانوادهاي اشرافي است، اما در مقايسه با ارسطو كه در آتن يك خارجي محسوب ميشود، زيورآلات لباسش كم است، نقطه مقابل افلاطون، شاگرد بزرگش ارسطو موسس منطق است، كتاب اخلاق را در دست دارد، با دستانش به زمين اشاره ميكند، هر دو پايش پوشيده در صندلي يوناني بر خلاف استاد روي زمين سفت و سخت قرار دارد و با احتياط دامن لباسش را جمع كرده است، چهره او متفكري معقول و سنجيده را به خاطر ميآورد و از وجنات و سكناتش هيچ رفتار غيرمنطقياي نميتوان انتظار داشت.
همين دو تيپ شخصيتي به شكل دو سنت فلسفي يا فلسفهورزي در تاريخ فلسفه تا به امروز تكرار ميشود و دو تيپ شخصيتي را كه بر شمرديم، بازتوليد ميكند: آنها كه فلسفهشان يا شكل فلسفهورزيشان گرم است، مثل افلاطون، فلوطين، آگوستين، پاسكال، هگل، شوپنهاور، ماركس، كي يركگارد، نيچه، هايدگر، فوكو، دلوز و بهطوركلي فيلسوفان قارهاي يا اروپايي (continental) و آنها كه فلسفه يا شيوه فلسفهورزيشان سرد است مثل ارسطو، آكويناس، دكارت، لاك، هابز، هيوم، كانت، جان استوارت ميل، راسل، مور، كواين و بهطور عام فيلسوفان تحليلي يا آنگلوآمريكن. مشخص است كه در اين تقسيمبندي نميدانيم جاي كسي مثل ويتگنشتاين كجاست! فيلسوفي كه يكي از بنيانگذاران و اصليترين چهرههاي فلسفه تحليلي است، اما با تقسيمبندي بالا دست كم در منش شخصي و خصوصي بسياري از ويژگيهاي فيلسوفان گرم و بلكه داغ را نيز دارد! همين استثناها هم نشان ميدهد كه اين تقسيمبندي چندان سفت و سخت نيست و مرزهاي دقيقي كه مو لاي درزش نرود، نميتوان ترسيم كرد؛ اگرچه تقسيمبندي فلسفهها يا شيوههاي فلسفهورزي به گرم و سرد در موارد زيادي راهگشاست و ميتواند به فهم ما از جريانهاي فلسفي ياري رساند.
بیشتر